حكيم ابوالقاسم فردوسى
658
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
كيان زادگان و جوانان من * كه هر يك چنانند چون جان من بخوانم همه سر بسر پيش خويش * زره رويشان نپوشم نشانم به پيش چگونه رسد نوك تير خدنگ * برين آسمان برشده كوه و سنگ خردمند گفتا بشاه زمين * كه اى نيك خو مهتر بافرين گر ايشان نباشند پيش سپاه * نهاده بسر بر كيانى كلاه كه يا رد شدن پيش تركان چين * كه باز آورد فرّه پاك دين تو زين خاك برخيز و بر شو بگاه * مكن فرّه پادشاهى تباه كه داد خدايست و زين چاره نيست * خداوند گيتى ستمگاره نيست ز اندوه خوردن نباشدت سود * كجا بودنى بود و شد كار بود مكن دلت را بيشتر زين نژند * بداد خداى جهان كن بسند بدادش بسى پند و بشنيد شاه * چو خورشيدگون گشت برشد بگاه نشست از بر گاه و بنهاد دل * برزم جهانجوى شاه چگل از انديشهء دل نيامدش خواب * برزم و ببزمش گرفته شتاب [ سپاه آراستن گشتاسپ و ارجاسپ ] چو جاماسپ گفت اين سپيده دميد * فروغ ستاره بشد ناپديد سپه را بهامون فرود آوريد * بزد كوس بر پيل و لشكر كشيد و زان جا خراميد تا رزمگاه * فرود آوريد آن گزيده سپاه بگاهى كه باد سپيده دمان * بكاخ آرد از باغ بوى گلان فرستاده بد هر سوى ديدهبان * چنانچون بود رسم آزادگان بيامد سوارى و گفتا بشاه * كه شاها به نزديكى آمد سپاه سپاهيست اى شهريار زمين * كه هرگز چنان نامد از ترك و چين به نزديكى ما فرود آمدند * بكوه و در و دشت خيمه زدند سپهدارشان ديدهبان برگزيد * فرستاد و ديده بديده رسيد پس آزاده گشتاسپ شاه دلير * سپهبدش را خواند فرّخ زرير درفشى به دو داد و گفتا بتاز * بياراى پيلان و لشكر بساز سپهبد بشد لشكرش راست كرد * همى رزم سالار چين خواست كرد بدادش جهاندار پنجه هزار * سوار گزيده باسفنديار به دو داد يك دست ز ان لشكرش * كه شيرى دلش بود و پيلى برش دگر دست لشكرش را همچنان * بر آراست از شير دل سركشان بگرد گرامى سپرد آن سپاه * كه شير جهان بود و همتاى شاه پس پشت لشكر ببستور داد * چراغ سپهدار خسرو نژاد چو لشكر بياراست و بر شد بكوه * غمى گشته از رنج و گشته ستوه نشست از بر خوب تابنده گاه * همى كرد ز انجا بلشكر نگاه پس ارجاسپ شاه دليران چين * بياراست لشكرش را همچنين جدا كرد از خلّخى سى هزار * جهان آزموده نبرده سوار فرستادشان سوى آن بيدرفش * كه كوس مهين داشت و رنگين درفش به دو داد يك دست زان لشكرش * كه شير ژيان نامدى همبرش